حجم داغ گلوله؟
كينه دستي كه ماشه را كشيد؟
داشته هاي شيرين گذشته؟
خواسته هاي بي انتهاي فردا؟
شايد هم فقط يك كلمه:
چرا؟
مي دانم
نهال سبز دستانت لانه كبوتر صلح بود
جولانگاه گلوله شد؛
مي دانم
سكوت سپيد لبانت، آزادي را از هر فريادي رساتر بود
فغان مظلوميت سر داد؛
اما بدانيد
دلمان را سبز نكرديم كه خون شود
از امروز
راهمان هم سرخ است؛
خون خواهران و برادران شهيدم سيلابي است
براي پوساندن بي ريشه گاني چون شما...
خفته
زير آوار مي مانديم
بهتر از آن بود
كه تا ابد
ننگ بيداري بر دوش كشيم
و دستهامان تنها
پناهگاه اشك ها شوند؛
تنديس بوديم اي كاش
در هيئت مردي فكور
يا پرندگاني در حال پرواز
كاشكي
چنبره نمي زديم
در وهم صعود
تا عقربه هي بچرخد
و ما از ديروز
تكان نخوريم؛
اشك را رها كن
كه بامداد
خون خود را گريسته،
داغ بيداري بر جان ماست
دستت را به من بده
به پا خيز
كه سكوت
ننگ ماست...
سبزی درختان
نه
آبی آسمان
چاره ساز این درد بی امان
خون رگان...
به نازش التیام نمی یابد
جرحی که قلب خلق را
می میراند
باید درید
سرخ ِ سرخ
نمي تواند
مرهم درد شود؛
از كساني مي گويم
كه تبسم را
هرگز آيينه اي نبودند
حتي
به زهر خندي...
بلعيده نمي شد كاش
با ضرب چوبي چماق گون
يا گلوله اي سرخ
از آتش كينه اي
كه نبايد...
همان شال گردن توست
كه رج به رج روي سرم خراب شد
و چشمانم
دگمه هاي آبي رنگ مورد علاقه ات
اما هنوز
طعنه دختركان را
از نوازش دستان من دوست تر ميداري؛
تقصير تو نيست
اگر امروز
عروسك ها مد بازارند...
- كودك پاپوش ندارد؟
- هزاران چون او سنگفرش خيابان را سرد و گرم چشيده اند؛
تلخ تر
- گرسنه مي خوابد؟
- هزاران چون او به خواب ابدي مي روند
تلخ تر
- لالايي اش آبي است كه از سقف مي چكد؟
- هزاران چون او سقف ندارند
تلخ تر بريز اون قهوه هميشگي رو
كودك آينده ندارد...
و تمام بدي ها پر رنگ مي شوند؛
بالا مي روماز پله هايي كه تعدادشان با حال من عوض مي شود
و عبور مي كنم
از دري كه هرگز غافلگيرم نمي كند
باز هم اتاق و پنجره
مي بيني؟!
تنهايي بدتر از آني ست كه پيش آمده؛
اين بار
يك ترانه غمگين
و دود سيگار
كه درد بزرگي را
مي كِشد...
براي شكستن
پتك سنگين تري مي خوانم
...
گنداب دنیا
میراث تو بود؛
سهم ما ای کاش
زندگانی نبود.
در رزمگاهی چنین
می مردی اگر
یا به ضربی زخمی؛
سهم ما ای کاش
دیدبانی نبود...