تبليغاتX
رها
ساز تو و سیگار من فرقی با هم ندارند وقتی هردو خسته حوالی ساعت هفت عصر به هم میرسیم و خسته تر از هم رد میشویم. 

می فروشیم خودمان را به خیابان های شلوغ و اشک و باران. شب نرسیده، چشم فرو می بندیم و روز از نو.

هزار بار در فکر و هزار بار شانه به شانه ی عابران و هزار بار عذرخواهی.

دلخوشی مان همان چند لبخند واقعی است که نقش می بندد روی صورت ظریف پسربچه ای که تقاطع خیابان نیایش و ولیعصر را هر روز وصله می کند.

چشم سیاه من و دست پینه دار تو، فریاد خشم اند 

از گلوگاهی که 

                  آوازی 

                           ندارد

+ نوشته شده در Mon 9 Jan 2012ساعت 9 AM توسط عاطفه |

دلگیر این همه راه نرفته و شعر نخوانده نیستم

که رفقا در بند اسارت اند

و گاه آزادی را جز با چشمان بسته در نیافته اند

من

اشک ریزان تمام دردهای به جا مانده ام
 
+ نوشته شده در Sun 12 Jun 2011ساعت 1 PM توسط عاطفه |

اسپند دود می کنی

مبادا چشم بخورند.

چشمان تو چه می شود؟

که می خورند به شیشه ی ماشین و

بالا می روند تا نبینی

بالا می رود تا نبینندت

...

آتش بزن دخترک

اسپند یا هرچه که دود می کند

غمهایت را

 

+ نوشته شده در Wed 20 Oct 2010ساعت 7 PM توسط عاطفه |

حالا عکس تو هم دیده می شود

کنار همه ی سفیدی ها

با لبخند زیبایی بر صورتت

که یادآور تلخی دوران های بر تو رفته است...

فرقی نمی کند سیاه زاده شده باشی یا نه

امروز واکس هم تبعیض می آورد؛

امروز تبعیض را نابود نمی کنند

سیاه می کنند...

باید بیاموزی

که سفیدی آرد

تنها راه یکی شدن با بزغاله های قصه نیست،

فکری هم برای

پینه ی دستانت

و درد نهانی که به وضوح از چهره ات پیداست، کن

...


+ نوشته شده در Sat 24 Apr 2010ساعت 0 AM توسط عاطفه |

ديروز...

سلام. اينجا كهريزك است و حال همه‌ي ما خوب. باور كن. فقط بعضي از هم سوله‌اي‌ها معتادند و در وضع بدي به سر مي‌برند. اينجا پر است از انسان‌هاي مهربان و دلسوز كه نمي‌دانند هر وسيله به چه منظور ساخته و استفاده مي‌گردد. مثلا ريشه هاي تي را به سرشانه هاي خود آويزان مي‌كنند و در عوض ما را مجبور مي‌سازند كه با زبان، زمين دستشويي را تميز كنيم و جالبتر اينكه هرگاه يكي از آنها از خواب غفلت بيدار شود به شدت با او مخالفت كرده و موجبات ناراحتيش را فراهم مي‌سازند كه يا به دوران غفلت بازگردد و يا به ما كه زنداني ناميده مي‌شويم ملحق شود. راستي شلنگ از ديگر لوازمي است كه نمي‌دانند به چه كار مي‌آيد. آنان كه بدني مقاوم و ذهني كم كار دارند شلنگ را در دست گرفته و در هوا مي چرخانند. كه گاهي به ما اصابت كرده و از قضا همان موقع بدن ما خيس است و ضربه ها كاري مي‌شوند. البته تقصير از ماست كه بي موقع دوش مي‌گيريم. با تمام اينها مردمان خوبي هستند و مدام مراقبند كه بدن هامان زياد آسيب نبيند. مخصوصا وقتي قرار است آزاد شويم. گمان كنم كه مي‌خواهند شما آزرده خاطر نشويد. خلاصه اينكه حال همه ما خوب است و مادامي كه روحمان قوت و بنيه داشته باشد، جسممان سالم است. باور كن.

 

امروز...

سوله تعطيل شد. مي گويند غير استاندارد بوده. نگران نباش. فكر كنم به زودي آزاد مي شويم، چون اوين هم آرم استاندارد ندارد. فقط براي ديدنت بايد برگه اي حاوي اعترافات آنان را به اسم خودم امضا كنم. از من فيلم نمي گيرند. ولي قول مي دهم به محض آزادي مشهور شوم تا تو هم به همسرت ببالي. باور كن.

+ نوشته شده در Wed 5 Aug 2009ساعت 1 PM توسط عاطفه |

نوشتيم: لبخند، خوانديد: اشك‌آور و چشمان اميدوارمان را بستيد؛

نوشتيم: درخت، خوانديد: باطوم و به ريشه مان زديد؛

نوشتيم: جايي براي زندگي، خوانديد: زندان و آزادي را اسير كرديد؛

نوشتيم: جنبش سبز، خوانديد: انقلاب مخملي و كودتا كرديد؛

دموكراسي را مثل آخرين دفاع يك اعدامي نوشتيم،

انگار كسي مي گفت: "مي خوانند ديكتاتوري"

و اعدام شديم، چون تبرئه نشديد.

دانستيم كه مرده و زنده مان هولناك است،

در ميدان آزادي و بهشت زهرا

در فرياد مردمان و آرامگاه محصور شهيدان

بنوشانيد به مارهاي رسته بر دوشتان

خون عدالتخواهان اين مرز و بوم را

                                           كه ما

                                                    كاوه ها داريم...

+ نوشته شده در Wed 29 Jul 2009ساعت 10 PM توسط عاطفه |

نمي دانم آخرين تصويري كه ديدي چه بود،

حجم داغ گلوله؟

كينه دستي كه ماشه را كشيد؟

داشته هاي شيرين گذشته؟

خواسته هاي بي انتهاي فردا؟

شايد هم فقط يك كلمه:

چرا؟


مي دانم

نهال سبز دستانت لانه كبوتر صلح بود

جولانگاه گلوله شد؛


مي دانم

سكوت سپيد لبانت، آزادي را از هر فريادي رساتر بود

فغان مظلوميت سر داد؛


اما بدانيد

دلمان را سبز نكرديم كه خون شود

از امروز

راهمان هم سرخ است؛

خون خواهران و برادران شهيدم سيلابي است

براي پوساندن بي ريشه گاني چون شما...

+ نوشته شده در Mon 6 Jul 2009ساعت 1 AM توسط عاطفه |

هاي هاي 

خفته

زير آوار مي مانديم

بهتر از آن بود

كه تا ابد

ننگ بيداري بر دوش كشيم

و دستهامان تنها

پناهگاه اشك ها شوند؛


تنديس بوديم اي كاش

در هيئت مردي فكور

يا پرندگاني در حال پرواز

كاشكي

چنبره نمي زديم

در وهم صعود

تا عقربه هي بچرخد

و ما از ديروز

تكان نخوريم؛


اشك را رها كن

كه بامداد

خون خود را گريسته،

داغ بيداري بر جان ماست

دستت را به من بده

به پا خيز

كه سكوت

ننگ ماست...

+ نوشته شده در Tue 30 Jun 2009ساعت 11 AM توسط عاطفه |

نه

    سبزی درختان

نه

    آبی آسمان

چاره ساز این درد بی امان

    خون رگان...


به نازش التیام نمی یابد

جرحی که قلب خلق را

                          می میراند

                                  باید درید

                                            سرخ ِ سرخ



+ نوشته شده در Sat 13 Jun 2009ساعت 7 AM توسط عاطفه |

ديگر ترنم باران هم

               نمي تواند

                    مرهم درد شود؛

از كساني مي گويم

كه تبسم را

هرگز آيينه اي نبودند

حتي

به زهر خندي...

+ نوشته شده در Fri 5 Jun 2009ساعت 10 PM توسط عاطفه |