از هر چند گاه كه به ياد مي آيي
تنها گاهي دلم به راهت مي نشيند
تا به هرچه سياه تر از چشمان توست
لبخند بزند؛
تو كه مي داني
بيچاره دلكم
تاب رقيب ندارد...
تن پوش روي تخت
من آويز چوب رخت
مثل هر روز
هر شب
در اندك فاصله اي ميان
دندان تيز و ...
آه از گرسنگي؛
مي دود كه نميرد
مي دود كه نميرد
صياد
صيد
...
ره که نمی گذارند ببریم
توشه به چه کارمان می آید؟؟؟
بر سر دار و
درخت
***
نوش لبانت
داروی زهر نبود...
سپید پیراهن دخترک
***
گلوله
گلوی تفنگ را گرفت
و دستان من
باز هم دیر
دیر
دیرتر از پای او...
کاش نمی رسیدند.
نمک زخم تو
اگر
نباشد.
اشک تو
فراوانی محصول من
اگر
نباشد.
گلهای باغچه مان
بوی باروت را
کم می آورند...
زاده
شدن
و زیستن
در آغوشی
و تنی
وطنی
که نیست...
باز هم پشت یک می رود
و تمنای دستان کوچکت
بزرگ تر می شود.
یوسفت که به کنعان برگردد
دیگر با حافظ فال نمی گیرند...
سيمين پيكر
باز هم
زير اين پارچه سياه
پنهان شو.
آخر مي گويند در تابستان كشنده تر است؛
سرماخوردگي را مي گويم...
به گاهي كه ديوانگان چوب به دست
راهبرانند
و آيين مصلوبشان
پيش از آنكه صلح باشد
جنگ است