تبليغاتX
رها

 از تمام پیش کسوتان این کار کسب اجازه می کنم تا نکند بی آنکه متوجه باشم کاری کنم که نباید.

+ نوشته شده در Sun 21 Aug 2005ساعت 6 AM توسط عاطفه |

گاهی اوقات آرام سیاست را با خود زمزمه می کنم و آن را اینگونه تفسیر
 می کنم:

سیاست: ساکت باش و هیچ حرفی را آشکارا و بدون پوسته مگو.

سیاست: یا بمان و بازی کن و یا از مهلکه دور شو.

سیاست: الآن هنگام تصمیم گیری است.

سیاست: سرت را بر باد مده.

سیاست: تو بازی را باختی.

تماماً بازی سیاست به این جمله ختم می شود. باخود فکر می کنم نکند وارد بازی می شوم که قانونی ندارد جز باختن. حتی اگر برنده هم شوم می دانم که بازنده ام.

بازی گنگی است.

 

+ نوشته شده در Sun 21 Aug 2005ساعت 6 AM توسط عاطفه |

پيش از اينها فکر مي کردم ادراک آدمي گنجايش پياله اي را دارد، که به هنگام لبريز شدن آن را تهي مي گردانند تا نکند محتوياتش آشکارا به هدر رود؛
 خواه مفيد باشد و خواه بي فايده.

نمي دانم چرا ولي مي دانم که مي انديشيدم به اينکه آيا پياله ادراک من نيز بايد تهي شود؟!

بي آنکه بدانم دانسته هايم را راکد مي گذاشتم تا مبادا آنچه مرا به ظاهر انسان نگه مي دارد از من دور شود. آري، مي دانستم که بايد وسيع بيانديشم به بودها و نبودها. و گاهي هم فراموش کنم که چيزي را که مي بينم واقعي است. اين بود که ذهنم را پرواز دادم به اطراف. ولي به هر کجا سر زدم دردي به دردهايم اضافه شد و زخمي جديد بر تن لطيف احساساتم جا ماند.

آرام آرام بزرگ تر شدم...

 اکنون گاهي فراموش مي کنم چيزي را که مي بينم واقعي است.

+ نوشته شده در Sun 21 Aug 2005ساعت 6 AM توسط عاطفه |