تبليغاتX
رها

انگار آرزوهايم بيش از حد سنگين شده؛

اين را از سقوط تدريجي ام فهميدم.

 

+ نوشته شده در Sat 17 Sep 2005ساعت 2 PM توسط عاطفه |

نه در رفتن حرکتي بود

 نه در ماندن سکوني
+ نوشته شده در Sun 11 Sep 2005ساعت 8 PM توسط عاطفه |

 

امروز رفته بودم يه جايي که همه ساکنينش مهمان نوازاني خاموش بودند. دلم مي خواست ساعتها بشينم يه گوشه و به زندگي فکر کنم. ( منظورم از زندگي دقيقاً زنده بودن نيست )

امروز 5 تا از کساني که قرار بود باهاشون هم خونه بشن هم سن و سال من بودند. نمي دونم موندن من و رفتن اونا علتش چي بود. شايد قراره من بمونم و گناهامو جبران کنم، ولي چرا خدا به اونا اين فرصت رو نداد؟

يه پسر 19 ساله متولد تيرماه 1365. چقدر حال و هواي پدر و مادر من با پدر و مادر اون فرق داشت. اونا گريه ميکردن و حسرت مي خوردن و بابايي به قد و بالاي من نگاه مي کرد. چقدر مادرش گريه ميکرد.

اونجا که بودم خيلي احساس مالکيت ميکردم. تا حالا شده بري يه جا مهموني و احساس مالکيت کني؟!

يکي از اون خونه هاي بي سقف مال من ميشه؛

 روزي که من بخوابم تا هميشه.

 

+ نوشته شده در Fri 9 Sep 2005ساعت 5 PM توسط عاطفه |

تا کي ميتوني با خودت حرف بزني؟

اگه يه روزي بياد که حوصله خودتو هم نداشته باشي؟

يا اينکه ديگه دلت نخواد تو آينه نگاه کني.

آره مي دونم حتما الآن ميگين: " خود شکن آيينه شکستن خطاست "

تا کي خودمو بشکنم و به دلخواهم نرسم؟

 

 

+ نوشته شده در Thu 8 Sep 2005ساعت 4 PM توسط عاطفه |

خدايا

اگه مي تونستم يه روز ببينمت......
+ نوشته شده در Mon 5 Sep 2005ساعت 8 PM توسط عاطفه |

مي دونين چيه من بچه ها رو خيلي دوست دارم.   چون فکر مي کنم که پاک ترين موجودات روي زمين اونا هستند   اصلاً هم برام فرق نمي کنه که بچه ي کي باشه، اهل کجا باشه، ايراني باشه يا نه و خيلي تفاوتهاي ديگه که مهم نيست.
يه روز که با مامان رفته بودم بيرون، توي راه يه بچه ي افغاني ديدم که ايستاده بود و داشت منو نگاه مي کرد. منم وايسادم و بهش نگاه کردم.( مامان هم چون از علاقه ي من خبر داره در اين مواقع ميذاره به حال خودم باشم ) خلاصه؛

رفتم جلوتر و نشستم ( اگه نمي تونم به پاکي اون باشم حداقل مي تونم هم قدش باشم که )

بهش گفتم: اسمت چيه؟ هيچي نگفت. تا اومدم سؤالمو دوباره تکرار کنم يه قطره اشک از چشماي نازش چکيد.

يهو دلم خالي شد، بغلش کردم و بوسيدمش؛ بهش گفتم من اينقدر ترسناکم؟!  

لبخند کوتاهي روي لباش اومد و بازم سکوت کرد.

وقتي ديدم دلش نمي خواد به جز فرشته ها با کس ديگه اي حرف بزنه بغلش کردم و يه بوس گنده از لپش گرفتم و رفتم پيش مامان.

حالا بگذريم از همه اونا، وقتي رفتم مامان کلي با من دعوا کرد که چرا بچه افغاني رو بوسيدم. باورم نمي شد که چرا مامان داره اين حرفو ميزنه  اصلاً فکرشم برام عذاب آوره که وجود کسي به خاطر مليتش پايمال بشه. من و مامان هنوزم سر اين قضيه به تفاهم نرسيديم.
+ نوشته شده در Sun 4 Sep 2005ساعت 9 PM توسط عاطفه |

از کودکي همه کساني که اطراف ما هستند به خاطر سپردن رو به ما ياد ميدن. حالا از شعر گرفته تا الفباي فارسي و حفظ کردن قصه و ...

ولي تا حالا هيچ کس فراموش کردن رو به من ياد نداده. کسي به من نگفته بعضي وقتها بايد از ياد ببرم.

حالا دارم کم کم ياد مي گيرم چطور فراموش کنم که هستم.

اگه خودم رو از ياد ببرم:

مي تونم ستاره هاي آسمونو بهتر ببينم،

و ديگه هيچ وقت ماهي رو توي تنگ اسير نکنم،

مي تونم دو تا مرغ عشق اسير قفس دلتنگيهامو پرواز بدم،

اينطوري مي تونم حتي تو رو هم فراموش کنم؛ تو که روزي قسمتي از وجود من بودي.
+ نوشته شده در Sat 3 Sep 2005ساعت 9 PM توسط عاطفه |

تا حالا اتفاق هاي بد تو زندگي براي هممون افتاده. حالا بعضي ها بيشتر و
بعضي ها کمتر.

ولي تا حالا شده از خودت بپرسي چرا بين اين همه آدم خدا تو رو انتخاب کرد تا اين سختي رو تحمل کني؟

من خيلي بهش فکر کردم، به نظر من رابطه انسان و خدا مثل رابطه دانش آموزه با دبيرش.

هر چه دانش آموز بهتر و درس خوان تر باشد، معلم هم سؤال هاي سخت تري به اون ميده تا حل کنه.

اينکه ما چطوري امتحان ميشيم، بستگي به عظمت روحمون داره.

پس بياييد از امروز بريم سراغ سؤال هاي سخت؛ ما بايد عظمت روحمون کبريايي باشه.

+ نوشته شده در Fri 2 Sep 2005ساعت 12 PM توسط عاطفه |

امروز صبح وقتي مي خواستم برم کلاس، همينکه پامو از در بيرون گذاشتم اولين چيزي که ديدم يه کلاغ سياه بود.

آره؛ منم اول فکر شما رو مي کردم ولي همون موقع که داشتم صلوات
مي فرستادم که اتفاق بدي پيش نياد، ياد شعر سهراب افتادم:

چه کسي مي گويد

اسب حيوان نجيبي است

کبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟

چشم ها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

خيلي با خودم کلنجار رفتم که فراموش کنم کلاغ سياه رو اول صبح ديدن يعني بدشانسي. براي همين هم يه نفس عميق کشيدم، سرمو به طرف آسمون بلند کردم و به خدا گفتم اين پرنده اي که خلق کردي از همه پرنده هات قشنگ تر و خوش يمن تره؛ سياهي پرهاي اون تحسين برانگيزه.

امروز خيلي خوش گذشت. من و آرزو تمام روز رو با هم خوش بوديم. من فکر مي کنم که بدشانسي يا خوش شانسي تو دل آدم هاست.

+ نوشته شده در Wed 31 Aug 2005ساعت 9 PM توسط عاطفه |

 

بازم انگار يکي از دور داره دست تکون ميده

مي دونم که با منه؛ اما منو که نديده

دلم انگار به همه نشون ميده درياييه

از شباي بي ستاره دور ميشه، فراريه

چشامو مي بندمو فکر مي کنم به آسمون

نکنه يه روز بياد که ماه بشه نامهربون

قلب من دلش مي خواست که چشمکاشو ببيني

ببيني که عاشقه، از تو دلش گل بچيني

حالا وايسادي و از دور داري دست تکون ميدي

دوست داري فکر بکنم از ته دل بهم خنديدي
+ نوشته شده در Tue 30 Aug 2005ساعت 10 PM توسط عاطفه |

هميشه و هميشه؛ از همه جا و همه کس شنيديم و مي شنويم که آدم ها قدر چيزهايي رو که دارن نمي دونن و وقتي هم که مي فهمن ديگه اونا رو ندارن.
ولي تا حالا چند بار براتون پيش اومده؟

اصلاً تا حال پيش اومده؟

من فکر مي کنم تا حالا هر چيزي که داشتم بابتش سپاسگذاري کردم و هر چيزي هم که الآن ندارم علتش ناسپاسي نيست.

ما انسان ها ارزش تمام موهبت هايي رو که داريم مي دونيم، فقط با نبودنشون جاي خاليشو بيشتر احساس مي کنيم.

کي گفته ما بايد گرسنه باشيم تا بفهميم اونايي که سير نيستند چطور زندگي مي کنن؟ يا اينکه بايد داغديده باشيم تا کساني رو که عزيزاشونو از دست دادن درک کنيم؟

ما بايد دلداده باشيم؛ به زندگي، به آدم ها، به لطافت و به همه زيبايي ها تا بتونيم هميشه همه خوبي ها رو بدون از دست دادنشون درک کنيم.

+ نوشته شده در Mon 29 Aug 2005ساعت 11 PM توسط عاطفه |

روزگاري تصور مي کردم به يغما بردن عادت پيشينيان بوده و در عصر کنوني معنايي ندارد.

حالا که خوب به اطراف نگاه مي کنم، مي بينم که چنگيز ديروز مال و ثروت آدميان را غارت مي کرد ولي چنگيزيان امروز عقل و شعور، عاطفه و احساس و ايمان و اعتقاد انسان را به يغما مي برند.

خيلي ها بر اين ظالمان و ظلم هايشان چشم مي بندند و خيلي ها مي بينند و خاموش به انتظار روزي مي نشينند که نوبت به خودشان برسد.

ولي افسوس، کم هستند کساني که مي فهمند و مبارزه مي کنند.

دور نيست روزي که چشم و گوش آدميان عضوي بي فايده در پيکرشان باشد.
+ نوشته شده در Mon 29 Aug 2005ساعت 2 AM توسط عاطفه |

اين شاخه مريم را بردار نمي خواهم

من در تو و دستانت اجبار نمي خواهم

هرچند که چشمانت آيينه تنهاييست

پژواک نگاهم را اينبار نمي خواهم

سهم من از اين قربت يک بغض تسرون بود

خاموش تر از پيشم تکرار نمي خواهم

خاموش بخواب اي عشق تا لحظه پاياني

من بخت سياهم را بيدار نمي خواهم

+ نوشته شده در Fri 26 Aug 2005ساعت 9 PM توسط عاطفه |

تو اگر مي خواهي عشق را حس بکني

 بايد از جنس شقايق باشي

قفسي هست که بايد در آن

عشق را از ته دل لمس کني

تو اگر مي خواهي از قفس بگريزي

حرفي نيست

ولي يادت باشد هر روز

نامه اي بفرستي به نشاني قفس

که در آن عشق و صفا موج زند

شاپرکهاي اسير

عاشق عشق و صفا مي باشند

تو اگر مي خواهي به قفس برگردي

باز هم حرفي نيست

ولي يادت باشد

که دگر شاپرک قصه ما

طاقتش تاق شده

او نمي خواهد باز

جاي تو رنج اسيري بکشد

تو اگر مي خواهي به قفس برگردي

بايد اينبار ز جنس شاپرکها باشي
+ نوشته شده در Wed 24 Aug 2005ساعت 7 PM توسط عاطفه |

مي دونم که تو مي خواي همش منو راضي کني

نمي خواي با اين لطيف روح من بازي کني

اما صبر من ديگه تحملش رو نداره

که تو هي بازي کني و آخرش اون ببره

نمي خوام بهت بگم دوست ندارم؛ دروغه

نمي خوام بهت بگم چشات ديگه بي فروغه

صداي تو براي من هنوزم لالاييه

يه کم از قلب بزرگت واسه من درياييه

اما ايمان دلم ميگه ديگه نگاش نکن

اون ميگه عوض شده؟ اين دفعه باورش نکن

 

+ نوشته شده در Tue 23 Aug 2005ساعت 7 PM توسط عاطفه |