تبليغاتX
رها

دلم براش تنگ ميشه ولي بهش نمي گم؛ آخه پررو ميشه

منتظرش مي مونم هميشه ولي بهش نمي گم؛ آخه پررو ميشه

ستاره ها رو براش ميچينم ولي بهش نميدم؛ آخه پرروميشه

خيلي دوستش دارم اما...

بهش مي گم؛ بذار پررو بشه!

+ نوشته شده در Sat 22 Oct 2005ساعت 12 PM توسط عاطفه |

در هر جای این جهان پهناور که زندگی می کنیم، چه جایی که انسانها رفت و آمد دارند و چه جایی که هنوز ناشناخته است؛ اینکه هنوز کسانی هستند که ما می توانیم برای دوست داشتن و عشق ورزیدن، روی آنها حساب کنیم آرامش دهنده است.

 

+ نوشته شده در Tue 18 Oct 2005ساعت 11 AM توسط عاطفه |

اگر آن قاصدکی که در هوا رها کردم تا پیامم را به تو برساند، شیطنت نمی کرد و در راه گم نمی شد، تو الآن می دانستی که من چقدر و چه دیوانه وار به تو تکیه کرده بودم.

 

+ نوشته شده در Fri 14 Oct 2005ساعت 1 PM توسط عاطفه |

اطرافیانم دو دسته هستند:

دسته اول کسانی که با اولین برخورد دوستانه صمیمیتی جاودانه را به خاطر من
می آورند.

و دسته دوم کسانی که با وجود سالها آشنایی هنوز هم با آنها غریبه ام.
+ نوشته شده در Sat 8 Oct 2005ساعت 12 PM توسط عاطفه |

هنوز هم کتاب هاي نقاشي را ترجيح مي دهم؛

 کلمه ها فقط دروغ می گویند.
+ نوشته شده در Sat 1 Oct 2005ساعت 9 AM توسط عاطفه |

اگر دستانم خالي است و ديگر توان بخشيدنت را ندارم.

اگر بيدارم ولي نمي توانم چشم پوشي کنم.

اگر از پا افتاده ام و ديگر مرا ياراي تسلاي تو نيست.

اگر زنده ام، نفس مي کشم و خون در رگهايم جاري است ولي سرماي درونم را احساس مي کني.

بدان که ديگر جايي در قلب من نداري.

+ نوشته شده در Sun 25 Sep 2005ساعت 10 AM توسط عاطفه |