تبليغاتX
رها

در آن زمان که سیاه تر از روشنایی نیست

و کبوتر شوم است و کلاغ خوش یمن؛

 

شباهنگام که تاریکی خانه ام را هیچ چراغی نمی شوید.

و با چشمی خیره به آخرین روزنه پنجره را باز می کنم و روشنایی شب را می گیرم.

 

آنگاه که وسعت دید با سن آدمی رابطه عکس دارد؛

شاید سهم من نشستن در گوشه دنچ باور کودکانه ای است که می گوید:

 

من هنوز زنده ام !!!

+ نوشته شده در Wed 14 Dec 2005ساعت 9 AM توسط عاطفه |

چقدر امروز ناراحتم از اینهمه اتفاق بد و چقدر ناراحت ترم بابت اینکه این اتفاقا باعث شده یکی از دوستام دو تا از بهترین دوستاشو از دست بده.

.

.

.

چرا اینقدر به بودن آدما بی تفاوتن و به اینکه هر آدمی زندگی می کنه تا زنده باشه.

.

.

.

و من دلم نمی خواد تو این دنیا کاره ای باشم، اگه یه روز قرار بشه که با هواپیمای باربری سفر کنم و بعدش کشته بشم.

+ نوشته شده در Wed 7 Dec 2005ساعت 7 PM توسط عاطفه |

کاش می دانستی

رنگ چشمان من و آه دل خسته یکی ست

کاش می دانستی

هق هق تلخ من و رود فروخفته یکی ست

کاش می دانستی

نفسم بسته به راهی ست که می پیمایی

کاش برمی گشتی

که تن خسته من خیره به آن بازدم است
+ نوشته شده در Wed 30 Nov 2005ساعت 12 PM توسط عاطفه |

چقدر بد یا خوب بودن آسان است؛

...

و چقدر تصمیم گیری سخت است!

 

 

 

پ.ن: به نظر شما کدومش بهتره؟!

+ نوشته شده در Sat 26 Nov 2005ساعت 3 PM توسط عاطفه |