در آن زمان که سیاه تر از روشنایی نیست
و کبوتر شوم است و کلاغ خوش یمن؛
شباهنگام که تاریکی خانه ام را هیچ چراغی نمی شوید.
و با چشمی خیره به آخرین روزنه پنجره را باز می کنم و روشنایی شب را می گیرم.
آنگاه که وسعت دید با سن آدمی رابطه عکس دارد؛
شاید سهم من نشستن در گوشه دنچ باور کودکانه ای است که می گوید:
من هنوز زنده ام !!!
چقدر امروز ناراحتم از اینهمه اتفاق بد و چقدر ناراحت ترم بابت اینکه این اتفاقا باعث شده یکی از دوستام دو تا از بهترین دوستاشو از دست بده.
.
.
.
چرا اینقدر به بودن آدما بی تفاوتن و به اینکه هر آدمی زندگی می کنه تا زنده باشه.
.
.
.
و من دلم نمی خواد تو این دنیا کاره ای باشم، اگه یه روز قرار بشه که با هواپیمای باربری سفر کنم و بعدش کشته بشم.
کاش می دانستی
رنگ چشمان من و آه دل خسته یکی ست
کاش می دانستی
هق هق تلخ من و رود فروخفته یکی ست
کاش می دانستی
نفسم بسته به راهی ست که می پیمایی
کاش برمی گشتی
چقدر بد یا خوب بودن آسان است؛
...
و چقدر تصمیم گیری سخت است!
پ.ن: به نظر شما کدومش بهتره؟!