باز هم مست هواي باران زده ام و مدام سرم گيج مي رود
از پشت پنجره اي كه سرما
چهره اش را پوشانده
كوها فقط استوارند
و دشت ها
فقط وسيع
و كاش تو را از پشت همين پنجره مي ديدم
شايد تو هم فقط مهربان بودي
هراز چند گاهي قطره اشكي سيمايش را مي شويد
تا در زلالي بي مانندش زشتي ها را ببينم
و چشمانم سياهي مي رود از ديدنشان
هنوز مست هواي باران زده ام و سرم مدام گيج مي رود
چشمانت را باز کن
تو را به قداست مریم
نگاه معصومانه را از من مگیر
تو را چه می شود اگر چشمانم
با نور آن دو ستاره غمگین روشن شوند
من که خیلی قبل از اینها
چشمانم را به روی هرچه غیر توست بسته ام...