غلتيدن مرواريدها
زير پاي ديوانگاني كه با هزاران چشم نابينا
مراسم اعدام آخرين، شايد آخرين تفكر را
از ريسمان محكم و استوار جبر به تماشا نشسته بودند
حتي چهارپايه منطق در مقابل دستان عدالت
عدالتي كه قانونش حق را به جنون مي دهد
اختيار از كف داده و محو مي شود
و من چقدر احساس آرامش مي كنم
چرا كه مي توانم زين پس به جمع مجانين بپيوندم
و مراسم اعدام آخرين، شايد آخرين تفكر را
با چشماني بسته نظاره گر باشم
پس نتیجه می گیریم که میشه بدون تمدن هم به چیزای جدید و در عین حال مهمی رسید.
پ.ن: حتی اگه پسورد وبلاگمو فراموش کرده باشم باز هم عیبی نداره چون من می تونم پیداش کنم و ادامه بدم.
از تغییر فونت معذرت.