تبليغاتX
رها
چه با شكوه بود

غلتيدن مرواريدها

زير پاي ديوانگاني كه با هزاران چشم نابينا

مراسم اعدام آخرين، شايد آخرين تفكر را

از ريسمان محكم و استوار جبر به تماشا نشسته بودند

حتي چهارپايه منطق در مقابل دستان عدالت

عدالتي كه قانونش حق را به جنون مي دهد

اختيار از كف داده و محو مي شود

و من چقدر احساس آرامش مي كنم

چرا كه مي توانم زين پس به جمع مجانين بپيوندم

و مراسم اعدام آخرين، شايد آخرين تفكر را

با چشماني بسته نظاره گر باشم

+ نوشته شده در Sat 18 Feb 2006ساعت 11 AM توسط عاطفه |

با مدتی تاخیر دوباره آمدم تا بدانم که می توانم باشم. در این مدتی که از تمدن (به نقل از یکی از دوستان ) دور بودم کلی به معلوماتم اضافه شده.

پس نتیجه می گیریم که میشه بدون تمدن هم به چیزای جدید و در عین حال مهمی رسید.

پ.ن: حتی اگه پسورد وبلاگمو فراموش کرده باشم باز هم عیبی نداره چون من می تونم پیداش کنم و ادامه بدم.

از تغییر فونت معذرت.

+ نوشته شده در Sat 4 Feb 2006ساعت 12 PM توسط عاطفه |