روز نو نيامده است
مادامي كه كودكي در آغوش بي مادري گريه مي كند،
به لباس مجلل و كهنه ي سال هاي بي پدري مفتخر مي گردد
و رويش را نه به رسم عيد و آمدن عمو
كه به رسم سرپرستي از خواهر كوچكترش
سياه مي گرداند.
نالانم از پدر شدن كودكي هفت ساله
و مادر شدن دختركي
نه براي عروسكش، كه براي پدرش
آري نيامده است روز نو
كه آن را جشن بگيرم،
نيست هواي تازه اي
كه با دل خوش آن را استشمام كنم،
حتي بهار هم نمي تواند سبز گرداند
درختي كه ريشه هايش را كرم ها مي جوند.
كودك شعر من
حاصل همخوابه شدن قلم و كاغذي سپيد
كه بي گناه قرباني مي شود
قرباني پيوندي به سستي حلقه هاي دود سيگار
و لذتي به تلخي قهوه
باز هم هزاران چشم منتظرند
تا ديگر بار شاهد باشند
درد جانكاه تولد كودكي ناگزير را
و من به رسم مادر بودن
به رنج فرزندم دل شادم
و هر ضجه اش مي افزايد
اشتياقم را براي لذتي دوباره.