عرياني روح مرا جامه اي نيست درخور
آنچنان كه لانه اي باشد
پناه گاه پروازي
سايه اي
يادمان ترنم آوازي
آتش بزن مرا
چند قدم مانده به ديدار پرنده
آن هم ارزاني برف سياه چشم
باشد كه روح سردم
گرما بخش بي رونق تبر باشد
آتش بزن مرا.
بر رخ پیرار و پار
مانده کسی سربه دار
یا قلمی بی قرار
عکس تو در آینه
آینه اما سیاه
کرده کسی بی هدف
قلب و دلش را تباه
دست من و ساز تو
درد من و داغ تو
زخم کشیدم به تار
از سر گیسوی تو
معجزه بوی تو
هر طرف روی تو
شد تن من تار تار
دربه درت می شوم
خاک درت می شوم
گوهری از بوسه ات
زیور این خاک دار
سیاه، ترس، همهمه
اینجا کسی گمشده است
یا پیداست
ما نمی یابیمش
غم، اشک، بی قراری
نباید که نباشد
چراغ دار ستاره های شب غصه هامان
اکنون ستاره اش خاموش است
یاد، تنهایی، سکوت
می آید
باید می آمد.