گنداب دنیا
میراث تو بود؛
سهم ما ای کاش
زندگانی نبود.
در رزمگاهی چنین
می مردی اگر
یا به ضربی زخمی؛
سهم ما ای کاش
دیدبانی نبود...
نداشتن پدر
بهانه بود
مسیحم را
حرامزاده نامید
ما
رسوایی را
شهامت می نامیم...
پايين بيا
سقف اتاق کوتاه است
کوتاهتر از آن که ببيني
آنچه به من نوشاندند
تلخ تر از آني ست
که از تو
دريغ کردند؛
پايين بيا
از چهار پايه
کمتر يا بيشتر فرقي نمي کند
آنچه گلوي تو را پيچييد
دوراني ست که صداي مرا
بريده...
که هیچ کلنگی
اِلّا به ناچاری
در آن معلق نشده است...