و تمام بدي ها پر رنگ مي شوند؛
بالا مي روماز پله هايي كه تعدادشان با حال من عوض مي شود
و عبور مي كنم
از دري كه هرگز غافلگيرم نمي كند
باز هم اتاق و پنجره
مي بيني؟!
تنهايي بدتر از آني ست كه پيش آمده؛
اين بار
يك ترانه غمگين
و دود سيگار
كه درد بزرگي را
مي كِشد...