حجم داغ گلوله؟
كينه دستي كه ماشه را كشيد؟
داشته هاي شيرين گذشته؟
خواسته هاي بي انتهاي فردا؟
شايد هم فقط يك كلمه:
چرا؟
مي دانم
نهال سبز دستانت لانه كبوتر صلح بود
جولانگاه گلوله شد؛
مي دانم
سكوت سپيد لبانت، آزادي را از هر فريادي رساتر بود
فغان مظلوميت سر داد؛
اما بدانيد
دلمان را سبز نكرديم كه خون شود
از امروز
راهمان هم سرخ است؛
خون خواهران و برادران شهيدم سيلابي است
براي پوساندن بي ريشه گاني چون شما...
خفته
زير آوار مي مانديم
بهتر از آن بود
كه تا ابد
ننگ بيداري بر دوش كشيم
و دستهامان تنها
پناهگاه اشك ها شوند؛
تنديس بوديم اي كاش
در هيئت مردي فكور
يا پرندگاني در حال پرواز
كاشكي
چنبره نمي زديم
در وهم صعود
تا عقربه هي بچرخد
و ما از ديروز
تكان نخوريم؛
اشك را رها كن
كه بامداد
خون خود را گريسته،
داغ بيداري بر جان ماست
دستت را به من بده
به پا خيز
كه سكوت
ننگ ماست...