خفته
زير آوار مي مانديم
بهتر از آن بود
كه تا ابد
ننگ بيداري بر دوش كشيم
و دستهامان تنها
پناهگاه اشك ها شوند؛
تنديس بوديم اي كاش
در هيئت مردي فكور
يا پرندگاني در حال پرواز
كاشكي
چنبره نمي زديم
در وهم صعود
تا عقربه هي بچرخد
و ما از ديروز
تكان نخوريم؛
اشك را رها كن
كه بامداد
خون خود را گريسته،
داغ بيداري بر جان ماست
دستت را به من بده
به پا خيز
كه سكوت
ننگ ماست...